خرید بک لینک
چقدر خوب بود اگر دردهایمان را مثل آب نبات چوبی توی دستمان میگرفتیم و فارغ از مزه ی تلخش آنقدر زبان میزدیم تا از رو بروند و تمام شوند" یا حتی اگر تمام شدنی هم نبودند دهانمان به مزه شان آنقدر عادت میکرد که آخ گفتن را هم فراموش میکردیم..شاید اصلا بعضی از آدمهایی که از شیرینی زندگی شان تعریف میکنند بخاطر همین عادت کردن به مزه ی آب نبات چوبی دردهایشان باشد و آنقدر قوی شده اند که زیر بار سنگین هیچ اندوهی کمر خم نمیکنند "حتی اگر مصیبت از دست دادن عزیزشان باشد..این آدمها را کم و بیش دیده ام "درست است که لبخندهای کج و کوله میزنند و درون پیله ی احتیاطشان قوز کرده اند و پشت دست بعضی هایشان جای سوختگی سیگار مانده "ولی نشستن کنارشان و دو فنجان چایی خوردن و شنیدن قصه ی زندگی شان و اینکه چگونه شکستند و خودشان را از نو به هم چسبانده اند و به اینجای زندگی رسانده اند لذت بخش است..آدمهای خاصی که چشمهایشان بیشتر از لبهایشان حرف میزنند..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 20:06

من اصلا عاشقی کردن بلد نبودم.یک چیزی پشت پلک هایش بود که دلم را لرزاند.رفتم تمام دلنوشته های شاعران معروف را زیر و رو کردم و فهمیدم تنها نقطه ی اشتراک و دلیل عاشق شدن آدمهای توی شعرهایشان چشمهای معشوقه شان بوده.اینکه مثلا موهایشان فر بوده یا صاف "بلند بوده یا کوتاه" بلوند بوده یا مشکی" هرچه بوده باز هم حرف اول را چشمهایشان میزد. او مثل خیلی از آدمها مغرور و از خود راضی بود که خیال میکرد از دماغ فیل افتاده با این تفاوت که انگار مهره ی مار داشت و پشت پلکهایش جادو... کاش مثل همیشه سر به زیر بودم و چشم در چشم نگاهش نمیکردم تا آن دل بی صاحبم نمی لرزید و یتیم تر از قبل نمیشد...دوست داشتن یک طرفه از مرگ تدریجی هم دردش بیشتر است.شبیه انبوهی از عصرهای جمعه " که تا مغز استخوان آدم فرو می رود و شبها تیر میکشد.پ ن : این تابستان وا مانده هم افتاده به جان انزوای مان و حالم را بدتر میکند..پ ن: دوست دارم تلفن را بر دارم و یک لیست طویل از بعضی آدمهای اطرافم که گاه و بی گاه میبینمشان درست کنم و به تمامشان پیام بدهم :سلام ببخشید راستش تمایلی به همین ارتباط کوتاه کلامی با تو را هم ندارم.تو آدم خوبی بودی .ولی دیگر حوصله ات را ندارم.لطفا خداحافظ برای همیشه ام را جدی بگیر.دیدارمان حتی به قیامت هم نباشد بهتر است.بدرود

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 17:22

مگر قرار نبود با هم پیر شویم؟؟مگر قرار نبود یک شب مهتابی بزنیم به دل جاده تا سر از مسیر پر پیچ و خم چالوس در بیاوریم و قبل از روشن شدن هوا به دریا برسیم ؟؟؟مگر قرار نبود تا رسیدیم " بدون زیر انداز بنشینیم روی ماسه ها و برای هم هی قلب بکشیم و هی موج خرابش کند و تا خود صبح که قانون جزر و مد کرکره ای امواج دریا را پایین بکشد دست از لجبازی بر نداریم و قلبهایمان را با طلوع آفتاب بر تن ساحل هک؟؟مگر قرار نبود هرکداممان زودتر بار سفر بست"آن یکی نذر کند هر شب جمعه به جای گلایل سفید روی سنگ قبرمان برای گنجشک ها دانه بریزد تا با صدای نوک زدن شان کسی که رفته دلش خوش باشد هنوز فراموش نشده و معشوقه اش همچنان دوستش دارد؟؟؟اصلا مگر میشود دو نفر این همه قرار بگذارند و یکی شان وسط راه دست رد به سینه ی آن یکی بکوبد و یک کلام بگوید قسمت هم نبوده ایم و برود؟؟؟ اصلا چرا آدمها برای رهایی همیشه رفتن را انتخاب میکنند؟؟مگر ماندن چقدر سخت است؟؟مگر قرار نبود با هم تمام شویم هیوا؟؟پاورقی: ای کاش زمان به عقب بر میگشت و میرفتم سراغ آن شب لعنتی که که روی دستانم خوابت برده بود و دو سه بار آمدم پیشانی ات را ببوسم گفتم شاید از خواب بیدار شوی و ترس برت دارد.کاش آن شب خواب زده ات میکردم و می بوسیدمت..بوسه های آخر نصف تمام عقده های دل آدم را میشورد و میبرد.کاش میدانستم آن شب آخرین شبی بود که آغوشت روی دستانم پهلو می گرفت و این عقده ی بی صاحب توی گلویم غده نمیشد...پاورقی:همین که خرداد تمام شد جای شکرش باقیست

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:58

صفحه بندی